بديع الزمان فروزانفر
772
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
هم ازين جنس است ، ما بايد بدانيم كه عوامل خلقت به تمام و كمال محكوم انديشهء بىبنياد ما نيست و بسى اسرار هست كه هنوز بدانها پى نبردهايم ، پس مردم روشن بين ، دنبال چيزى مىروند كه به نظر حكما نامعقول است ، كشف و اختراع ، محصول چنين روشى تواند بود . سپس به اجمال ، طريقهء كسانى كه شرع را با فلسفه آميختهاند نقد مىكند و باز بروايتى در تسبيح سنگ ريزه متشبّث مىشود ، نقدى كه مبتنى است بر معارضهء دليل عقلى بدليل نقلى كه البته خصم را اقناع نتواند كرد ، ولى براى اهل ايمان مايهء آرامش خاطر تواند بود . بسر قصّه باز رويم تا ببينيم كه نداى غيبى در گوش عمر چه گفت ، عمر را گفتند كه بندهء ما را از نيازمندى رها كن ، بندهاى خاص و ارجمند داريم كه اكنون در گورستان خفته است ، هفت صد دينار تمام و بىكم و كاست از بيت المال كه مخصوص مصالح مسلمانان است برگير و بدان خفتهء بيدار ده و بگو كه اين زر را بعنوان مزدِ سازى كه براى ما زدى ، بستان و خرج كن و چون خرج شد بسوى ما بيا و چنگ بزن و مزد خود بگير ، عمر از هيبت آن آواز ، از خواب گران برخاست و سوى گورستان شتافت و هميان در بغل ، گرد گورستان مىگشت ولى جز اين پير چنگ نواز ، ديگر كس را نديد ، باز هم گردش كرد ، هيچ كس را نيافت ، بعجب درماند كه مطربى چنگ در بالين ، چگونه منظور خدا تواند بود ، او بارها به كمتر ازين ، بر سر خلاف كاران ظاهر شريعت ، دِرّهء احتساب فرو زده است ، اكنون چگونه ممكن است به رامشگرى كه پيشهاش چنگ نواختن است و به حكم شرع ، صفت عدالت از وى زايل شده است ، وجوه بيت المال را بسپارد ، سوم بار بجست و جو پرداخت و بيقين دانست كه تنها همان پير مورد عنايت شده است ، ازين تصادف ، متنبّه گشت كه صورت ظاهر نشانهء صحّت باطن نيست ، پس به ادب تمام ، آن جا نشست ، عطسهاى بر عمر